![]() |
![]() |
|
| هنر و ادبیات |
|
برای صفرعلی رمضانی هنرمند پرکار پربار شریک در غم و شادی مردمان به سوگ نشسته ی مادر مادر برفت و غم رفتنش بماند آن یار زنده یاد گران شاعر وطن خوش گفته : * « باید فروتنانه فرود آمد بر در بی کوبه ی بس کوتاه بی گاه یا به گاه ، دربان به انتظار نشسته است » این را هیچ چاره نیست !! چونان که خود بس شعر خوب زاد شادمانه گذر کرد و شاکر تو شعر مادر ی او نیز شادمانه گذر کرده است و شاکر اینت بزرگ تسلی ------------------------------------------------------- * به مضمون از شعر در آستانه شاملو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/10/05ساعت 17:50 توسط تهماسب |
|
|
یاد تو نهفته در دلم خوبترین شعر تو شکفته خاطرم خوبترین کی چشم من آیینه ی روی تو شود دیدار تو آرزویم ای خوبترین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/10/05ساعت 17:34 توسط تهماسب |
|
|
به روی فرش برگ پا می نهم هزار شاخه نور زلای شاخه ها چراغ راه می شوند کجای راه مانده ام درون من کی می دود امید ؟! آه امید ؟! به این فراخ هستی نه آشنا چنگ می زنم چگونه می شود شناختش ؟! نوشته ها دیده ام دروغ ها شنیده ام و خود دروغ گشته ام برای زیستن کی ساخته است واژه را ؟! تفنگ و تیر و دشنه را ؟! دروغ را ؟! به مهر ورزی خو کنم نه بهتر است ز خشم و کین ؟ کجای راه مانده ام یکی درون من هماره می دود !!
تهماسب سهرابی - تهران - اردیبهشت ۹۰ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/03/04ساعت 23:14 توسط تهماسب |
|
|
به شاعر - ر.م
تو با غزل حریف این هراس می شوی تو شاد می شوی تو خود گواه بوده ای چگونه بال مرغکان شکست هراس راه مده به شور جان خود تو شاهد شکست بد سگال می شوی
عزیز من به شعر خود نگاه کن چه گفته ای : « ببین ! چگونه خنده می زند به روی آفتاب مهربانی علف » تمام شور زندگی چنین لطیف و زنده جان دهد به ما ز عمق جان تو
عزیز من بمان برای ما بمان
تهماسب سهرابی تهران - اردیبهشت ۱۳۹۰
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/02/22ساعت 21:21 توسط تهماسب |
|
|
با آرزوی سال هایی به از این سال ها بسیار سال بمانید چو نوروز پایدار فرخنده باد به شما این کهنه یادگار ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/01/03ساعت 16:29 توسط تهماسب |
|
|
فیلم ، دنیای انسان های مسخ شده ای را به تصویر می کشد که در یک دور باطل گرفتار آمده اند . و توانایی و شعور نجات دادن خود را از این دنیا ندارند . آنها در ابتدایی ترین سطوح نیازهای کمبودی رشد گیرکرده اند و اسیر تن باقی مانده اند . کوه ها نماد تن = جسم و ماده اند ، ابرها نماد مرز بین هوشیاری ( آگاهی ) و نا هوشیاری ( عدم آگاهی ، ناخودآگاهی )اند .
انسان ها در سطح ناخودآگاه و ناهوشیار گیر کرده اند و به آگاهی دست نمی یابند . آنها مسخ شده اند و مانند انسان های اولیه ای که شناخت علمی نداشتند برای نجات خود به باورهای هذیانی ، توهمات و آیین ها و مراسم مذهبی و وسواسی که آرامش موقتی می بخشد تمسک می جویند . از آنجایی که شناخت درستی از نیروهای درونی و روانی خود ندارند در دام تضادهای درونی خود ( صحنه ای که دو گروه شده روی زمین نشسته اند می تواند نماد دو گروه از این نیروها مانند « نهاد » و « فراخود » باشد که هرکدام با صدای بلند حرف خود را می زند و « خود » توانایی و شناخت برقرار کردن سازش بین این دو را ندارد و آخرش هم به جایی نمی رسند و باز اسیر همان کوه - تن - باقی می مانند . کم کم صورت ظاهری جامعه تغییر می یابد و به سمت صنعتی شدن می رود اما باطن جامعه تغییر نمی کند . زیرا ازدیاد جمعیت و تهیه غذا و نیازهای اولیه (که همان پایین ترین سطوح نیازهای کمبوداند ) باعث می شود ، هر کسی صبح تا شب کار کند ( کار ماشینی ) تا تنها بتواند همین نیازهای سطح پایین را برطرف کند تازه از عهده آن هم به سختی برمی آید . و بنا بر این باز انرژی و فرصتی برای پرداختن به نیازهای سطح بالاتر باقی نمی ماند ، در نتیجه باز هم انسان به شناخت و آگاهی درونی دست نمی یابد . و بالاخره هم انسان صنعتی زده ای که مثل الاغ هایی که بیش از اتدازه ( بیش از توانشان از آنها بار می کشند ) از آنها کار کشیده شده و زیر این همه بار از پا در آمده و فریاد می کشد ( صورت گچی ) و مانند انسانی که زندگی واقعی آنقدر برایش سخت و تحمل ناپذیر است که دیگر از توانش خارج شده و ناخود اگاه از نظر روانی به دنیای هپروتی، غیر واقعی ، هذیان ها و توهمات ، آیین های مذهبی ، وسواس ها و چهار چوب بندی ها پناه می برد تا به آرامشی کوتاه مدت و نسبی دست یابد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1389/07/08ساعت 1:42 توسط تهماسب |
|
|
ای یار سوته دل
اندوه دوست داشتن همزاد جان ماست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1389/07/08ساعت 0:38 توسط تهماسب |
|
|
وصف دیلمان و نیاول
سروشم دوش با من گفت این راز نهانی را که از پیران شنو اسرار و حال نوجوانی را ز حوران بهشتی کم سخن گویند دینداران اگر بینند زیبا حوریان دیلمانی را ز رکن آباد و آب آن سخن کی می سرود حافظ اگر باری به خود می دید آب لاری خانی را ز رکن الّدوله رکن آباد گر جوشید خیرش باد که رکن الّدوله با خود داشت نام دیلمانی را بهل افسانه ی اسکندر و آب حیات و خضر و الیاسش به آب لاری خانی بازیابی باز نیروی جوانی را نوای دیلمان را باید از ذوق صبا بینی چه سحر آمیز و خوش بنواخت آهنگ شبانی را " زردملجه " نوای دیگری از پنجه ی استاد که جاویدان نمود آن نغمه های آسمانی را ز اسپیلی شمیم مشک آهوی ختن آید بیا و باز بین این مظهر عنبر فشانی را نیاول صد نشان دارد ز فردوس برین امّا هزاران معرفت باید که یابی این نشانی را قلم از وصف دوشکی نیاول ناتوان آید که خود آمد نیاول جلوه حسن جهانی را بیا چادرمقر اندر مه خرداد تا بینی همه دشت ودمن پوشیده لاله ی ارغوانی را چمن آرا چنان گسترده جامه مخملین بر دشت که دوزد درزی ماهر پرند پرنیانی را به زیل بره تو گویی با زمرد فرش بنمودند ز فراش صبا آموز فن باغبانی را پراشی آبشاری هست همسنگ نیاگارا ز صانع نی عجب داریم این صنع جهانی را به نوروزبل تو پنداری که آتشگاه زردشت است به فال نیک بین این دیر رسم باستانی را دعای خیر نیکان باد بر سرتاسر ایران همه ایرانیان یابند فرّ جاودانی را نه از خود داشت محمودی چنین گفتار موزونی ز استاد سخن آموختم این دُرفشانی را
حسین محمودی اطاقوری – 4 مرداد 88 آهنگ شبانی : استاد صبا در سال 1306
از طرف استاد علينقی وزيری مامور شد تا در رشت مدرسه ای مخصوص موسيقی تاسيس کند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1389/03/20ساعت 8:25 توسط تهماسب |
|
|
سال گذشته دوست بزرگوارم آقای دکتر محمد سعادت دعوتم کرد به ویلایش در رویان ، در راه که می رفتم چند بیت زیر را ساختم.
شوق دیدار عزیزان پر پروازم داد ورنه من مرغک بی بال و پری بیش نی ام این همه راه دراز آمدنم بهر چه بود گر نبودی دلم عاشق به وصالت ای دوست یاد کردی ز ایام جوانی جانا جان شیرن تو همواره جوان باد ای دوست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/01/22ساعت 10:14 توسط تهماسب |
|
|
ای سوگوار همراه با بهار جانت شکوفه زار وین یادگار نوروز همواره ماندگار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/01/02ساعت 10:35 توسط تهماسب |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|